تبلیغات
 من و تو و خدا

چند نصیحت خواهرانه

خواجه عبدالله انصاری :

بدانکه ، نماز زیاده خواندن ، کار پیرزنان است

و روزه فزون داشتن ، صرفه جویی در نان است

و حج نمودن زیاد ، تماشای جهان است

اما نان دادن ، کار مردان است ...........

((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((0

تنهایی برای جوان ارزشمند ، و برای پیر آزار دهنده است . . .

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

بهترین اشخاص، كسانى هستند كه اگر از آن ها تعریف كردید، خجل شوند و اگر بد گفتید، سكوت كنند.

+++++++++++++++++++++++++++++++++++

هرگز از سمت جلو به یک گاو

از سمت عقب به یک اسب

و از هیچ سمتی به یک احمق نزدیک نشوید



ادامه مطلب
تاریخ : شنبه 2 بهمن 1395 | 12:36 ب.ظ | نویسنده : ف انصاری | دیدگاه دوستان

موسی و قصاب

روزی حضرت موسی در خلوت خویش از خدایش سئوال می کند : آیا کسی هست که با من وارد بهشت گردد ؟ خطاب میرسد : آری ! موسی با حیرت می پرسد : آن شخص کیست ؟ خطاب میرسد : او مرد قصابی است در فلان محله ، موسی می پرسد : میتوانم به دیدن او بروم ؟ خطاب میرسد : مانعی ندارد !
فردای آن روز موسی به محل مربوطه رفته و مرد قصاب را ملاقات می کند و می گید : من مسافری گم کرده راه هستم ، آیا می توانم شبی را مهمان تو باشم ؟ قصاب در جواب می گوید : مهمان حبیب خداست ، لختی بنشین تا کارم را انجام دهم ، آن گاه با هم به خانه می رویم ، موسی با کنجکاوی وافری به حرکات مرد قصاب می نگرد و می بیند که او قسمتی از گوشت ران گوسفند را برید و قسمتی از جگر آنرا جدا کرد در پارچه ای پیچید و...
کنار گذاشت . ساعاتی بعد قصاب می گوید : کار من تمام است برویم ، سپس با موسی به خانه قصاب می روند و به محض ورود به خانه ، رو به موسی کرده و می گوید : لحظه ای تامل کن ! موسی مشاهده می کند که طنابی را به درختی در حیاط بسته ، آنرا باز کرده و آرام آرام طناب را شل کرد . شیئی در وسط توری که مانند تورهای ماهیگیری بود نظر موسی را به خودجلب کرد ، وقتی تور به کف حیاط رسید ، پیرزنی را در میان آن دید با مهربانی دستی بر صورت پیرزن کشید ، سپس با آرامش و صبر و حوصله مقداری غذا به او داد ، دست و صورت او را تمیز کرد و خطاب به پیرزن گفت : مادرجان دیگر کاری نداری ، و پیرزن می گوید : پسرم ان شاءالله که در بهشت همنشین موسی شوی . سپس قصاب پیرزن را مجدداً در داخل تور نهاده بر بالای درخت قرارداده و پیش موسی آمده و با تبسمی می گوید : او مادر من است و آن قدر پیر شده که مجبورم او را این گونه نگهداری کنم و از همه جالب تر آن که همیشه این دعا را برای من می خواند که " انشاء الله در بهشت با موسی همنشین شوی ! "
چه دعایی !! آخر من کجا و بهشت کجا ؟ آن هم با موسی !
موسی لبخندی می زند و به قصاب می گوید : من موسی هستم و تویقیناً به خاطر دعای مادر در بهشت همنشین من خواهی شد !


تاریخ : شنبه 2 بهمن 1395 | 12:32 ب.ظ | نویسنده : ف انصاری | دیدگاه دوستان

مادرم

من بدهکار توام ای مادر
همه جانی که به من بخشیدی
لحظاتی که برای امن من جنگیدی
و بدهکار توام عمرت را
روزهایی که ز من رنجیدی
اشک ها دزدیدی، و به من خندیدی
من بدهکار توام ای مادر!

نبودنِ تــو
فقط نبودنِ تو نیست
نبودنِ خیلی چیزهاست…
کلاه روی سَرمان نمی‌ایستد!
شعر نمی‌چسبد…
پول در جیب‌مان دوام نمی‌آورد!
نمک از نان رفته!!!
خنکی از آب………….
” ما بی‌تو فقیر شده‌ایم ” مادر….

هر روز ازان توست مادر مهربانم

یه دنیا دوستت دارم 

الهام گرفته



تاریخ : چهارشنبه 26 خرداد 1395 | 08:40 ب.ظ | نویسنده : ف انصاری | دیدگاه دوستان

بی ایمان ترین

  تمام ایمانم در همین یک جمله جای میگیرد

               " که اگر تو ماه من  نباشی ،  من بی ایمان ترینم  "



تاریخ : چهارشنبه 26 خرداد 1395 | 08:26 ب.ظ | نویسنده : ف انصاری | دیدگاه دوستان

خدا.........فقط خدا

گاهــــی...راهتــــ را گــــم میکنی در این روزگـــار

گاهـــی ... حتی دغدغه هایتــــ را گــــم میکنی...

روزهای تکــــراری...

روزهای بی تــــو...

احســـاســـی از جنس ناامیدی

قلـــبـــت را ...

عشـــقـــت را...

به بحــــ ــــران میکشد

هیچـــگاه نگذار این احساس بر تو مســـلـــط شود

لحـــظـــاتی که این احساس را داری

فقط یک چیز آرامــــت میکند...

تو هم میدانـــی آن چیـــست ... آن کیست:

خـــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــداااااااااااااااا



تاریخ : چهارشنبه 26 خرداد 1395 | 08:22 ب.ظ | نویسنده : ف انصاری | دیدگاه دوستان

انت اقرب من حبل الورید

گاهی باید نبودن های تلخ رقم بخورد تا

طعم شیرین بودن را بچشیم...

 در این نبودن چقدر بزرگتر شدم انگار...

 

دلم بدجور هوای دلتنگی دارد

چشمانم بدجور هوای گریه دارند

حالٍ دلم مبهم است

رمق ندارم...حتی برای عاشق ماندن

به آسمان خیره میشوم

دوست دارم لبخندت را ببینم

با خود آرام میگویم: تو...قریبٌ من حبل الوریدی

رگ گردنم را لمس میکنم

آرام میشوم...



تاریخ : چهارشنبه 26 خرداد 1395 | 08:20 ب.ظ | نویسنده : ف انصاری | دیدگاه دوستان

رندان سلامت میکند

رندان سلامت می‌کنند جان را غلامت می‌کنند
رندان سلامت می‌کنند جان را غلامت می‌کنند

مستی ز جامت می‌کنند مستان سلامت می‌کنند

غوغای روحانی نگر سیلاب طوفانی نگر

خورشید ربانی نگر مستان سلامت می‌کنند
خورشید ربانی نگر مستان سلامت می‌کنند

ای آرزوی آرزو آن پرده را بردار از او
ای آرزوی آرزو آن پرده را بردار از او

من کس نمی‌دانم جز او مستان سلامت می‌کنند

آن دام آدم را بگو وان جان عالم را بگو

وان یار و همدم را بگو مستان سلامت می‌کنند

آن دام آدم را بگو وان جان عالم را بگو

وان یار و همدم را بگو مستان سلامت می‌کنند

ای ابر خوش باران بیا ای مستی یاران بیا

وی شاه طراران بیا مستان سلامت می‌کنند

رندان سلامت می‌کنند جان را غلامت می‌کنند

مستی ز جامت می‌کنند مستان سلامت می‌کنند


تاریخ : چهارشنبه 26 خرداد 1395 | 08:07 ب.ظ | نویسنده : ف انصاری | دیدگاه دوستان

اشکهایم

راستی...

چه کسی بهتر از او


اشکهایم را


برای خودش معنا میکند؟؟؟!!!...




تاریخ : چهارشنبه 26 خرداد 1395 | 08:05 ب.ظ | نویسنده : ف انصاری | دیدگاه دوستان

قولی که میدهم

روزگــــار در تقـــدیر من بودنِ تـــ ـــــو را نوشته است

و مـــ ـــن اینجا

اشکـــهایم را نثار لحـــظه های نبودنت میکنم

تا شاید تقــــدیر

طورِ دیگری رقم نخورد

همانطور که قولش را به دلـــــ ـــم داده میدهم...

تا بد قول و شرمنده نشوم......



تاریخ : چهارشنبه 26 خرداد 1395 | 08:03 ب.ظ | نویسنده : ف انصاری | دیدگاه دوستان

عاشقت هستم و دلتنگ

من کجــــ ــــای این دنــــیا ایستاده ام...

سهم من از محـــبت تو چـــقــدر است؟؟؟

میدانـــ ــــم

زیـــــ ـــــــاد...

گاهی انگار نوشتن هم بــــلد نیستم

من بدون تو عاشــــقی بلد نیستم

من با تو... صبـــــور میشوم

با توبارالاها

تمامِ آن چیزی میشوم که... میخــــواهی

پس بــــــــاش...که گاهی زیادی دلم برایت تنگ میـــــشود...

از طرف یم عاشق که بدون تو نیست است...



تاریخ : چهارشنبه 26 خرداد 1395 | 07:59 ب.ظ | نویسنده : ف انصاری | دیدگاه دوستان

عشق و محبت جنس نمیفهمد

این یک ماجرای واقعی است:
سالها پیش در کشور آلمان زن و شوهری زندگی می کردند. آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نشدند.  یک روز که برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند، ببر کوچکی در جنگل نظر آنها را به خود جلب کرد. 
مرد معتقد بود : نباید به آن بچه ببر نزدیک شد. به نظر او ببرمادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر داشت. پس اگر احساس خطر می کرد به هر دوی آنها حمله می کرد و صدمه می زد. اما زن انگار هیچ یک از جملات همسرش را نمی شنید. خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش کشید، و دست همسرش را گرفت و گفت : عجله کن! ما باید همین الآن سوار اتوموبیلمان شده و از اینجا برویم.

آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به این ترتیب ببر کوچک، عضوی از ا عضای این خانواده ی کوچک شد و آن دو، با یک دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می کردند. 

سالها از پی هم گذشت و ببر کوچک در سایه ی مراقبت و محبت های آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر بالغی شده بود که با آن خانواده بسیار مانوس بود. در گذر ایام، مرد درگذشت و مدت زمان کوتاهی پس از این اتفاق، دعوتنامه ی کاری برای یک ماموریت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسید. زن، با همه دلبستگی بی اندازه ای که به ببری داشت؛ که مانند فرزند خود با او مانوس شده بود؛ ناچار بود شش ماه کشور را ترک کند و از دلبستگی اش دور شود.



ادامه مطلب
تاریخ : جمعه 21 خرداد 1395 | 05:48 ب.ظ | نویسنده : ف انصاری | دیدگاه

مرد

او دزدى ماهر بود و با چند نفر از دوستانش باند سرقت تشکیل داده بودند. روزى با هم نشسته بودند و گپ مى زدند.
در حین صحبتهاشان گفتند: چرا ما همیشه با فقرا و آدمهایى معمولى سر و کار داریم و قوت لایموت آنها را از چنگشان بیرون مى آوریم؟! بیائید این بار خود را به خزانه سلطان بزنیم که تا آخر عمر برایمان بس باشد. البته دسترسى به خزانه سلطان هم کار آسانى نبود. آنها ...
تمامى راهها و احتمالات ممکن را بررسى کردند، این کار مدتى فکر و ذکر آنها را مشغول کرده بود، تا سرانجام بهترین راه ممکن را پیدا کردند و خود را به خزانه رسانیدند. 
خزانه مملو از پول و جواهرات قیمتى و ... بود. آنها تا مى توانستند از انواع و اقسام طلاجات و عتیقه جات در کوله بار خود گذاشتند تا ببرند. در این هنگام چشم سر کرده باند به شى ء درخشنده و سفیدى افتاد، گمان کرد گوهر شب چراغ است، نزدیکش رفت آن را برداشت و براى امتحان به سر زبان زد، معلوم شد نمک است!

بسیار ناراحت و عصبانى شد و از شدت خشم و غضب دستش را بر پیشانى زد بطورى که رفقایش متوجه او شدند و خیال کردند اتفاقى پیش آمد یا نگهبانان خزانه با خبر شدند. خیلى زود خودشان را به او رسانیدند و گفتند: چه شد؟ چه حادثه اى اتفاق افتاد؟ او که آثار خشم و ناراحتى در چهره اش پیدا بود گفت : افسوس که تمام زحمتهاى چندین روزه ما به هدر رفت و ما نمک گیر سلطان شدیم، من ندانسته نمکش را چشیدم، دیگر نمى شود مال و دارایى پادشاه را برد، از مردانگى و مروت به دور است که ما نمک کسى را بخوریم و نمکدان او را هم بشکنیم و ... 

آنها در آن دل سکوت سهمگین شب، بدون این که کسى بویى ببرد دست خالى به خانه هاشان باز گشتند. صبح که شد و چشم نگهبانان به درهاى باز خزانه افتاد تازه متوجه شدند که شب خبرهایى بوده است، سراسیمه خود را به جواهرات سلطنتى رسانیدند، دیدند سر جایشان نیستند، اما در آنجا بسته هایى به چشم مى خورد، آنها را که باز کردند دیدند جواهرات در میان بسته ها مى باشد، بررسى دقیق که کردند دیدند که دزد خزانه را نبرده است و گرنه الآن خدا مى داند سلطان با ما چه مى کرد و ... 

بالاخره خبر به گوش سلطان رسید و خود او آمد و از نزدیک صحنه را مشاهده کرد، آنقدر این کار برایش عجیب و شگفت آور بود که انگشتش را به دندان گرفته و با خود مى گفت : عجب ! این چگونه دزدى است ؟ براى دزدى آمده و با آنکه مى توانسته همه چیز را ببرد ولى چیزى نبرده است ؟ آخر مگر مى شود؟ چرا؟... ولى هر جور که شده باید ریشه یابى کنم و ته و توى قضیه را در آورم ...

در همان روز اعلام کرد: هر کس شب گذشته به خزانه آمده در امان است او مى تواند نزد من بیاید، من بسیار مایلم از نزدیک او را ببینم و بشناسم.

این اعلامیه سلطان به گوش سرکرده دزدها رسید، دوستانش را جمع کرد و به آنها گفت : سلطان به ما امان داده است، برویم پیش او تا ببینیم چه مى گوید. آنها نزد سلطان آمده و خود را معرفى کردند، سلطان که باور نمى کرد دوباره با تعجب پرسید: این کار تو بوده ؟ گفت : آرى.

سلطان پرسید: چرا آمدى دزدى و با این که مى توانستى همه چیز را ببرى ولى چیزى را نبردى؟
گفت : چون نمک شما را چشیدم و نمک گیر شدم و بعد جریان را مفصل براى سلطان گفت ...

سلطان به قدرى عاشق و شیفته کرم و بزرگوارى او شد که گفت : حیف است جاى انسان نمک شناسى مثل تو، جاى دیگرى باشد، تو باید در دستگاه حکومت من کار مهمى را بر عهده بگیرى، و حکم خزانه دارى را براى او صادر کرد.

آرى او یعقوب لیث صفاری بود و پس از چند سالى حکمرانى در مسند خود سلسله صفاریان را تاسیس نمود. یعقوب لیث صفاری سردار بزرگ و نخستین شهریار ایرانی (پس از اسلام) قرون متوالی است که در آرامگاهش واقع در روستای شاه‌آباد واقع در 10 کیلومتری دزفول بطرف شوشتر آرمیده است. گفتنی است در کنار این آرامگاه بازمانده‌های شهر گندی شاپور نیز دیده می‌شود.



ادامه مطلب
تاریخ : جمعه 21 خرداد 1395 | 05:43 ب.ظ | نویسنده : ف انصاری | دیدگاه

چند حدیث قدسی

خلقت...



فِی الحَدیثِ القُدسِیِّ :

یَابنَ آدَمَ ، خَلَقتُ الأَشیاءَ لِأَجلِک وخَلَقتُکَ لِأَجلی .

در حدیث قدسى آمده‏است:

«اى آدمیزاد! همه چیز را براى تو آفریدم و تو را براى خودم آفریدم» .




یاد خدا...



قال الله عزّوجلّ:
در نهان و نیز هنگام شادمانی به یاد من باش تا در غفلت‌ها به یادت باشم.

(امالی صدوق/254)




زیر دست .... 



قال الله عزّوجلّ:
تندی نکن با کسی که تو را بر او مسلط کردند تا با تو تندی نکنم.

(کافی2/303)




پذیرفتن امام عادل ...



قال الله عزّوجلّ:
به‌راستی در‌می‌گذرم از مردمان مسلمانی که ولایت امام عادلی را که از جانب خداوند است پذیرفته‌اند.

(کافی1/376)






ادامه مطلب
تاریخ : پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395 | 12:33 ب.ظ | نویسنده : ف انصاری | دیدگاه

کمک!!!

در داستان حضرت موسی(ع) و فرعون است كه هنگامی كه فرعون در نیل غرق می شد موسی(ع) را صدا زد ولی موسی توجهی نكرد و بعدا توسط خداوند مورد توبیخ قرار گرفت كه چرا بنده من كه تو را صدا زد به او توجه نكردی،این روایت دارای چه سندی است؟ منظور از این روایت چیست؟

در روایتی راوی از امام رضا علیه السلام در مورد هلاکت فرعون سوال می کند ومیگوید چگونه ایمان فرعون هنگام غرق شدن که گفت من ایمان آوردم به خدای بنی اسرائیل به حالش سودی نداشت حضرت در پاسخ به آیاتی از قرآن اشاره میکنند که ایمان هنگام نزول عذاب الهی دیگر فایده ای ندارد در ادامه حضرت میفرمایند علت غرق شدن او مطلب دیگری هم هست و آن اینکه او به حضرت موسی اشتغاثه کرد و از آن حضرت کمک خواست و به خداوند استغاثه نکرد واز خداوند کمک نخواست خداوند به حضرت موسی وحی فرستاد وفرمود ای موسی تو او را نجات ندادی چون او را خلق نکرده ای اگر او به من استغاثه میکرد من به استغاثه اش پاسخ میدادم .


تاریخ : پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395 | 12:19 ب.ظ | نویسنده : ف انصاری | دیدگاه

امید!!!!!!!!!!!!!!!!!!

قدرت شخصی عبارتست از توانایی ایستادن روی دوپای خود و داشتن لبخندی بر لب

و بودن و ماندن در میان دنیایی که میلیونها شیوه و راه برای خرد کردن و شکست شما در سر دارد ...



برای [داشتن] یک زندگی آسان دعا نکنید؛

دعا کنید تا توانایی آن را داشته باشید که از پس یک زندگی دشوار برآیید.



خیلی از آدمها هستند که به شما میگویند :

" نمیتوانی! "

کاری که باید انجام دهید این است که برگردید و بگویید :

" حالا تماشا کن ... "




ادامه مطلب
تاریخ : پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395 | 12:01 ب.ظ | نویسنده : ف انصاری | دیدگاه دوستان

تعداد کل صفحات : 9 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  

  • paper | سبزک | تبلیغات متنی