من و تو و خدا - پسر بزهکار

پسر بزهکار

هر روز سوار اتوبوس تندرو می‌شوم و از یك مسیر حركت می‌كنم. به سر و صدا و شلوغی محیط عادت كرده‌ام و بعضی وقت‌ها حتی در این اوضاع و احوال، چرت كوتاهی می‌زنم. در شلوغی داخل اتوبوس، نفس آدم‌ها به هم نزدیكتر است؛ احساس‌شان را نمی‌دانم. در این فضای كوچك و بسته، مردم مجبورند به هم نزدیك شوند اما چهار چشمی مواظب خودشان هستند.


آن روز طبق معمول در قسمتی از مسیر، در اتوبوس خوابم برده بود كه ناگهان نوری به چشمم خورد و بیدارم كرد. وقتی چشم باز كردم دیدم پسری پریشان احوال، تیغ موكت بری در دست دارد. انعكاس نور خورشید از همان تیغ بود كه مرا بیدار كرد. پسر ناشناس تازه‌كار بود و وقتی می‌خواست كیف یك مسافر را بزند دستش را زخمی كرده بود.


صاحب كیف كه مرد مسن و خوش لباسی بود وقتی سرش را برگرداند تازه متوجه شد چه اتفاقی افتاده است. پسر بزهكار به خاطر رو شدن دستش، رنگ به رخسار نداشت. هر دو نفر چند لحظه ساكت ماندند و بقیه مسافران هم با تعجب به آنان نگاه كردند. انتظار می‌رفت مرد خوش ظاهر، داد و فریاد كند اما این كار را نكرد. وحشت جای سراسیمگی را در چهره پسر گرفته بود. چك‌چك های قطره‌های خون كه از انگشتان دست او به زمین می‌ریخت جو اتوبوس را منجمد كرده بود. حواس تمامی مسافران روی او و مرد خوش ظاهر متمركز شده بود. چند لحظه بعد، مسافر مسن، سرش را پایین انداخت و وانمود كرد كه شكاف بزرگ روی كیفش را ندیده است. مرد مهربان، مقداری باند از كیفش بیرون آورد و به سرعت دست زخمی پسر بزهكار را با آن بست و با آرامش گفت: پسرم من پزشك هستم. مواظب خودت باش. بعضی زخم‌ها به آسانی خوب نمی‌شوند. با این حرف، یخ چهره پسر آب شد. دست دیگرش را باز كرد و گفت: این گوشی همراه شماست روی زمین افتاده بود.


پسر زخمی در ایستگاه بعدی پیاده شد. پس از حركت اتوبوس، از پشت شیشه او را دیدم كه دست سالمش را تكان می‌داد. انگار با نگاهش فریاد می‌زد:درس بزرگی به من دادی دکتر"هرگز فراموش نخواهم کرد."



تاریخ : یکشنبه 26 بهمن 1393 | 04:20 ب.ظ | نویسنده : ف انصاری | دیدگاه دوستان

  • paper | سبزک | تبلیغات متنی