من و تو و خدا - مطالب بهمن 1393

دارم میمیرم

حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه

گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه

گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم

گفت: دارم میمیرم

گفتم: یعنی چی؟

گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه

گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.

گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده

با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟

فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش

گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟

گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم

از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن،

تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم،

خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم،




ادامه مطلب
تاریخ : یکشنبه 26 بهمن 1393 | 03:25 ب.ظ | نویسنده : ف انصاری | دیدگاه دوستان

پسر بزهکار

هر روز سوار اتوبوس تندرو می‌شوم و از یك مسیر حركت می‌كنم. به سر و صدا و شلوغی محیط عادت كرده‌ام و بعضی وقت‌ها حتی در این اوضاع و احوال، چرت كوتاهی می‌زنم. در شلوغی داخل اتوبوس، نفس آدم‌ها به هم نزدیكتر است؛ احساس‌شان را نمی‌دانم. در این فضای كوچك و بسته، مردم مجبورند به هم نزدیك شوند اما چهار چشمی مواظب خودشان هستند.


آن روز طبق معمول در قسمتی از مسیر، در اتوبوس خوابم برده بود كه ناگهان نوری به چشمم خورد و بیدارم كرد. وقتی چشم باز كردم دیدم پسری پریشان احوال، تیغ موكت بری در دست دارد. انعكاس نور خورشید از همان تیغ بود كه مرا بیدار كرد. پسر ناشناس تازه‌كار بود و وقتی می‌خواست كیف یك مسافر را بزند دستش را زخمی كرده بود.


صاحب كیف كه مرد مسن و خوش لباسی بود وقتی سرش را برگرداند تازه متوجه شد چه اتفاقی افتاده است. پسر بزهكار به خاطر رو شدن دستش، رنگ به رخسار نداشت. هر دو نفر چند لحظه ساكت ماندند و بقیه مسافران هم با تعجب به آنان نگاه كردند. انتظار می‌رفت مرد خوش ظاهر، داد و فریاد كند اما این كار را نكرد. وحشت جای سراسیمگی را در چهره پسر گرفته بود. چك‌چك های قطره‌های خون كه از انگشتان دست او به زمین می‌ریخت جو اتوبوس را منجمد كرده بود. حواس تمامی مسافران روی او و مرد خوش ظاهر متمركز شده بود. چند لحظه بعد، مسافر مسن، سرش را پایین انداخت و وانمود كرد كه شكاف بزرگ روی كیفش را ندیده است. مرد مهربان، مقداری باند از كیفش بیرون آورد و به سرعت دست زخمی پسر بزهكار را با آن بست و با آرامش گفت: پسرم من پزشك هستم. مواظب خودت باش. بعضی زخم‌ها به آسانی خوب نمی‌شوند. با این حرف، یخ چهره پسر آب شد. دست دیگرش را باز كرد و گفت: این گوشی همراه شماست روی زمین افتاده بود.


پسر زخمی در ایستگاه بعدی پیاده شد. پس از حركت اتوبوس، از پشت شیشه او را دیدم كه دست سالمش را تكان می‌داد. انگار با نگاهش فریاد می‌زد:درس بزرگی به من دادی دکتر"هرگز فراموش نخواهم کرد."



تاریخ : یکشنبه 26 بهمن 1393 | 03:20 ب.ظ | نویسنده : ف انصاری | دیدگاه دوستان

درهای بسته

“ﺍﮔﺮ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﺭﻫﺎﯼ ﺩﻧﯿﺎ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺭﻭﯾﺖ ﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻧﺪ ، ﺑﻪ ﻃﺮﻑ
ﺩﺭﻫﺎﯼ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﺪﻭ ﭼﻮﻥ ﺧﺪﺍﯼ ﺗﻮ ﻭ ﯾﻮﺳﻒ ﯾﮑﯿﺴﺖ ”

ﻫﺮ ﺩﺭﯼ ﺑﺴﺘﻪ ﺷﻮﺩ ، ﺟﺰ ﺩﺭ ﭘﺮﻓﯿﺾ ﺧﺪﺍ
ﺍﯾﻦ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎﺯ ﺍﺳﺖ ﻫﻨﻮﺯ …

) ﺳﺒﺤﺎﻥ ﺍﻟﻠﻪ ﯾﺎ ﻓﺎﺭِﺝَ ﺍﻟﻬَﻢّ ﻭ ﯾﺎ ﮐﺎﺷﻒَ ﺍﻟﻐَﻢ ﻓﺮِّﺝْ
ﻫَﻤّﯽ ﻭ ﯾَﺴِّﺮْ
ﺍﻣﺮﯼ ﻭ ﺍﺭﺣَﻢْ ﺿﻌﻔﯽ ﻭ ﻗِﻠﺔَ ﺣﯿﻠﺘﯽ ﻭ ﺍﺭﺯُﻗﻨﯽ ﻣﻦ
ﺣﯿﺚ ﻻ ﺍَﺣﺘَﺴِﺐُ ﯾﺎﺭﺏّ
ﺍﻟﻌﺎﻣﯿﻦ ((
ﺗﺮﺟﻤﻪ:
ﻣﻨﺰﻩ ﺍﺳﺖ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﯼ ﮐﻪ ﺑﺮ ﻃﺮﻑ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﻏﻢ ﻫﺎ
ﺍﺳﺖ. ﻏﻢ ﻭ ﻣﺸﮑﻞ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺑﺮﻃﺮﻑ ﮐﻦ،
ﺑﺮ ﺿﻌﻒ ﻭ ﮐﻤﯽ ﭼﺎﺭﻩ ﺍﻡ ﺭﺣﻢ ﮐﻦ ﻭ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺟﺎﯾﯽ
ﮐﻪ ﮔﻤﺎﻥ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻢ ﺭﻭﺯﯼ ﺩﻩ ﺍﯼ
ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭ ﺟﻬﺎﻧﯿﺎﻥ.
ﺣﻀﺮﺕ ﻣﺤﻤﺪ ‏( ﺹ ‏) ﻓﺮﻣﻮﺩﻧﺪ : ﻫﺮﮐﺲ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﺍﺯ
ﺍﯾﻦ ﺩﻋﺎ ﺑﺎ ﺧﺒﺮ ﮐﻨﺪ ﺩﺭ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﯾﺶ
ﮔﺸﺎﯾﺶ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ 


تاریخ : یکشنبه 26 بهمن 1393 | 03:17 ب.ظ | نویسنده : ف انصاری | دیدگاه دوستان

خدا در زد

پیرزنی در خواب , خدا رو دید و به او گفت :
))خدایا من خیلی تنهام . آیا مهمان خانه من می شوی ؟ ((
خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد رفت .
پیرزن از خواب بیدار شد با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد.
رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود پخت.
سپس نشست و منتظر ماند.
چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد .
پیر زن با عجله به طرف در رفت آن را باز کرد پیر مرد فقیری بود .
پیرمرد از او خواست تا به او غذا بدهد
پیر زن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست.
نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد. پیر زن دوباره در را باز کرد.
این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد .
پیر زن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه بر گشت
نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در آمد .
این بار نیز پیرزن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد .
پیر زن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد پیر زن را دور کرد.
شب شد ولی خدا نیامد پیرزن نا امید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید .
پیرزن با ناراحتی گفت:
))خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی اومد ؟((
خدا جواب داد :
)) بله من سه بار آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی............



تاریخ : شنبه 4 بهمن 1393 | 08:26 ب.ظ | نویسنده : ف انصاری | دیدگاه دوستان

بزرگترین افتخار

پسر کوچولو به مادر خود گفت:مادر داری به کجا می روی؟
مادر گفت:عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است
به شهر ما آمده است.این طلایی ترین فرصتی است که می توانم
او را ببینم وبا او حرف بزنم،خیلی زود برمیگردم.
اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود.
و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد
حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت.
پسر به مادرش گفت:مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟
آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟
مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت:من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود.کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت ولباس های خود رابیرون آورد و گفت:مادر آماده شو با هم به جایی برویم من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم.




ادامه مطلب
تاریخ : چهارشنبه 1 بهمن 1393 | 07:07 ب.ظ | نویسنده : ف انصاری | دیدگاه دوستان

بهترین ها

 

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی
و سوم اینکه در بهترین کاخ ها و خانه های جهان زندگی کنی

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد:
اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد .
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است .
و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست.

 



تاریخ : چهارشنبه 1 بهمن 1393 | 07:02 ب.ظ | نویسنده : ف انصاری | دیدگاه دوستان

  • paper | سبزک | تبلیغات متنی