من و تو و خدا - مطالب فروردین 1394

قطار به سوی خورشید در حرکت است

قطار به سوی خورشید در حرکت است

صدای هو‌هویش با تارهای صوتی‌ام بازی می‌کند

به پنجه پاهایم التماس می‌کنم تا دستم را از پنجره قطار بیرون کنم

چشمانم را می‌بندم و می‌گذارم باد، موهایم را در لا‌به‌لای هوهوی قطار برقصاند

همسفر قطار



ادامه مطلب
تاریخ : شنبه 29 فروردین 1394 | 01:59 ب.ظ | نویسنده : ف انصاری | دیدگاه دوستان

آنقدر که فقط می‌دانیم خوب نیستیم، از هیچ چیز راضی نیستیم، اما سر در نمی‌آوریم چرا…

قرار نبوده...

قرار نبوده تا نم باران زد، دست پاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر‌ بگیریم . قرار نبوده این قدر دور شویم و مصنوعی. ناخن‌های مصنوعی، دندان‌های مصنوعی، خنده‌های مصنوعی، آواز‌های مصنوعی، دغدغه‌های مصنوعی…

هر چه فكر می‌کنم می‌بینم قرار نبوده ما این چنین با بغل دستی‌هایمان در رقابت‌های تنگانگ باشیم تا اثبات کنیم موجود بهتری هستیم، این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست؟

قرار نبوده همه از دم درس خوانده بشویم، از دم دکترا به دست بر روی زمین خدا راه برویم، بعید می‌دانم راه تعالی بشری از دانشگاه‌ها و مدرک‌های ما رد بشود. باید کسی هم باشد که گوسفندها را هی کند، دراز بکشد نی لبک بزند با سوز هم بزند و عاقبت هم یک روز در همان هیات چوپانی به پیامبری مبعوث شود. یک کاوه لازم است که آهنگری کند که درفش داشته باشد که به حرمت عدل از جا برخیزد و حرکت کند.

قرار نبوده این ‌همه در محاصره سیمان و آهن، طبقه روی طبقه برویم بالا، قرار نبوده این تعداد میز و صندلی‌ِ کارمندی روی زمین وجود داشته باشد، بی‌شک این همه کامپیوتر و پشت‌های غوزکرده آدم‌های ماسیده در هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده…



ادامه مطلب
تاریخ : شنبه 29 فروردین 1394 | 01:56 ب.ظ | نویسنده : ف انصاری | دیدگاه دوستان

نگذار که به آرامی بمیری!

نگذار كه به آرامی بمیری!
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
زمانی كه خودباوری را در  خودت بكشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو كمک كنند.



ادامه مطلب
تاریخ : شنبه 29 فروردین 1394 | 01:50 ب.ظ | نویسنده : ف انصاری | دیدگاه دوستان

از خدا خواستم...

از خدا خواستم...

از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد،
خدا گفت:
رها کردن کار توست. تو باید از آنها دست بکشی.

از خدا خواستم تا شکیبایی‌ام بخشد،
خدا گفت:
شکیبایی زاده رنج و سختی است.
شکیبایی بخشیدنی نیست، به دست آوردنی است.

از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد،
خدا گفت:
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوری.

از خدا خواستم تا از رنج‌هایم بکاهد،
خدا گفت:
رنج و سختی، تو را از دنیا دورتر و دورتر، و به من نزدیکتر و نزدیکتر می‌کند.

از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد،
خدا گفت:


ادامه مطلب
تاریخ : شنبه 29 فروردین 1394 | 01:48 ب.ظ | نویسنده : ف انصاری | دیدگاه دوستان

تفاوت بین خوش‌شانس‌ها و بداقبال‌ها در یک نگاه است…”

معجزات همیشه رخ می‌دهند!

دختری جوان نزد شیوانا آمد و به او گفت:
“پدر و مادرم را سال گذشته از دست دادم و تنها نزد برادرم و همسرش زندگی می‌کنم. از زندگی بسیار ناامید بودم و فکر می‌کردم خدا مرا دوست ندارد که دچار این همه مصیبت شده‌ام.

هفته‌ پیش دختری را دیدم که وضعش از من بدتر بود. یعنی حتی برادری نداشت که از او نگهداری کند. به اصرار از برادرم خواستم که او هم با ما زندگی کند و برادرم و همسرش قبول کردند.

از آن روز احساس می‌کنم که درهای خوشبختی به روی من باز شده است. به هرجا قدم می‌گذارم با خوش‌شانسی و خوش‌اقبالی مواجه می‌شوم. همه اتفاقات خوبی که به نفعم است دارند پشت سر هم رخ می‌دهند و به این نتیجه رسیده‌ام که از آن روزی که این خواهر جدید را پیدا کرده‌ام معجزات یکی‌یکی در زندگی‌ام رخ می‌دهند.

حال می‌ترسم کاری کنم که این اتفاقات خوب متوقف شوند. به من بگویید چه کار کنم که این خوش‌اقبالی و معجزات پی‌در‌پی ادامه یابند؟!”

شیوانا لبخندی زد و گفت:


ادامه مطلب
تاریخ : شنبه 29 فروردین 1394 | 01:44 ب.ظ | نویسنده : ف انصاری | دیدگاه دوستان

برای آرامش خود دیگران را ببخش

برای آرامش خودت دیگران را ببخش

باید بدانیم که به جای انتقام می‌توانیم کاری کنیم که نتیجه مثبت‌تری دارد و آن گفتن این که شما را می‌بخشم. بخشیدن به معنای تسلیم شدن نیست بلکه به این منظور است که این هم بگذرد. وقتی فرد آزاردهنده را می‌بخشید از نظر هیجانی دیگر به او پایبند نشده‌اید. بخشش شما را از کابوس فرد دیگری خلاص می‌کند و به شما امکان زندگی پسندیده و آرامی را می‌دهد.

وقتی آدمی خشمگین می‌شود ممکن است احساس مسئولیت بیشتری بکند اما بخشش کم‌کم احساس قدرت بیشتری را القاء می‌کند. وقتی کسی را می‌بخشید قدرت صلاح دید شما احیاء می‌شود. مهم نیست که فرد لایق بخشش باشد، شما سزاوار رهایی هستید.



ادامه مطلب
تاریخ : شنبه 29 فروردین 1394 | 01:41 ب.ظ | نویسنده : ف انصاری | دیدگاه دوستان

وزانه چه کارهای بیهوده‌ای را انجام می‌دهیم، بی آنکه بدانیم چرا؟

روزی لویی شانزدهم در محوطه‌ی کاخ خود مشغول قدم زدن بود که سربازی را کنار یک نیمکت در حال نگهبانی دید؛

از او پرسید: “تو برای چی اینجا قدم میزنی و از چی نگهبانی میدی؟”
سرباز دستپاچه جواب داد: “قربان من را افسر گارد اینجا گذاشته و به من گفته خوب مراقب باشم!”
لویی، افسر گارد را صدا زد و پرسید: “این سرباز چرا این جاست؟”
افسر گفت: “قربان افسر قبلی نقشه‌ی قرار گرفتن سربازها سر پستها را به من داده، من هم به همان روال کار را ادامه دادم!”

مادر لویی او را صدازد و گفت: “من علت را می‌دانم، زمانی که تو ۳ سالت بود این نیمکت را رنگ زده بودند و پدرت به افسر گارد گفت نگهبانی را اینجا بگذارند تا تو روی نیمکت ننشینی و لباست رنگی نشود!”

و از آن روز ۴۱ سال می‌گذرد و هنوز روزانه سربازی اینجا قدم می‌زند!
فلسفه‌ی عمل تمام شده ولی عمل فاقد منطق هنوز ادامه دارد!

آیا شما هم این نیمکت را می‌شناسید؟!

روزانه چه کارهای بیهوده‌ای را انجام می‌دهیم، بی آنکه بدانیم چرا؟
آیا شما هم این نیمکت را در روان خود، خانواده و جامعه مشاهده می‌کنید؟



تاریخ : شنبه 29 فروردین 1394 | 01:40 ب.ظ | نویسنده : ف انصاری | دیدگاه دوستان

همانجا

آسمان را به یاد داری؟

همان که هر گاه دلت می‌گیرد حال ابرهایش را می‌فهمی

همان بیکرانی که هر گاه دلت برای پروردگارت تنگ می‌شود نگاهش می‌کنی

همان سیاه تاریکی که هرگاه مهتابش را می‌بینی رویاهایت جان می‌گیرند

همان آسمانی که ابرهایش برای تپیدن قلب تو قطره قطره آب می‌شوند



ادامه مطلب
تاریخ : شنبه 29 فروردین 1394 | 01:38 ب.ظ | نویسنده : ف انصاری | دیدگاه دوستان

فستیوال خوشبختی

اگه یه فستیوال خوشبختی برگزار بشه و همه کسایی که احساس خوشبخت بودن می‌کنن یه جا جمع شن
می‌بینیم که توشون هم آدم فقیر هست هم ثروتمند
هم سالم هست هم مریض
هم پیر هست هم جوون
خوشبختا تو یه حس با هم شریکن، تو یه نگاه،
اینکه زندگی با همه خوبیا و بدیاش مال ماست و باید از این هر چیزی که داریم لذت ببریم
اونا به این نقطه رسیدن که کمبودها دلیلی برای ناراحت بودن نیست، بلکه فقط انگیزه‌ایه برای تلاش بیشتر
خوشبختا برای شاد بودن و خوب زندگی کردن چشم به آسمون ندوختن که یه بسته خوشبختی بیوفته تو بغل‌شون
+
اونا از هر لحظه‌ای که توش هستن لذت می‌برن و این راز شاد بودنشونه♥҉



تاریخ : شنبه 29 فروردین 1394 | 01:32 ب.ظ | نویسنده : ف انصاری | نظرات

منطق ماشین دودی!!

یکی از دوستان ما که مرد نکته سنجی است، یک تعبیر بسیار لطیف داشت که اسمش را گذاشته بود: « منطق ماشین دودی». می گفتیم منطق ماشین دودی چیست؟ می گفت من یک درسی را از قدیم آموخته ام و جامعه را روی منطق ماشین دودی می شناسم.

 

وقتی بچه بودم، منزلمان در حضرت عبدالعظیم بود و آن وقتها قطار راه آهن به صورت امروز نبود و فقط همین قطار تهران-شاه عبدالعظیم بود. من می دیدم که قطار وقتی در ایستگاه بود، بچه ها دورش جمع می شوند و آن را تماشا می کنند و به زبان حال می گویند: « ببین چه موجود عجیبی است!»


ادامه مطلب
تاریخ : جمعه 28 فروردین 1394 | 05:23 ب.ظ | نویسنده : ف انصاری | دیدگاه دوستان

تقدیم به تو...

زن عشق می‌كارد و كینه درو می‌كند

دیه‌اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر…

می‌تواند تنها یك همسر داشته باشد

و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی!

برای ازدواجش (در هر سنی) اجازه‌ی ولی لازم است

و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانون‌گذار می‌توانی ازدواج كنی

در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو…

او كتک می‌خورد و تو محاكمه نمی‌شوی!

او می‌زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می‌كنی

او درد می‌كشد و تو نگرانی كه كودک دختر نباشد!!



ادامه مطلب
تاریخ : پنجشنبه 27 فروردین 1394 | 03:16 ب.ظ | نویسنده : ف انصاری | دیدگاه دوستان

بدون شرح!!!!!



تاریخ : چهارشنبه 26 فروردین 1394 | 06:01 ب.ظ | نویسنده : ف انصاری | دیدگاه دوستان

چند سال انسانیم؟!!!!!

نقل قول شده که...خدا خر را آفرید و به اوگفت:

تو بار خواهی برد، از زمانی که 
تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی 
که تاریکی شب سر می رسد.و همواره بر 
پشت تو باری سنگین خواهد بود.و تو 
علف خواهی خورد و از عقل بی بهره 
خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی 
کرد و تو یک خر خواهی 
بود. 
خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا!من می خواهم خر باشم، 
اما پنجاه سال برای خری همچون من 
عمری طولانی است.پس کاری کن فقط 
بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی 
خر را برآورده کرد

سگ را آفرید و به او گفت:
تو نگهبان خانه انسان خواهی 
بود و بهترین دوست و وفادارترین 
یار انسان خواهی شد.تو غذایی را که 
به تو می دهند خواهی خورد و سی سال 
زندگی خواهی کرد.تو یک سگ خواهی 
بود. 


ادامه مطلب
تاریخ : سه شنبه 25 فروردین 1394 | 01:37 ب.ظ | نویسنده : ف انصاری | دیدگاه دوستان

زندگی نوشیدن یک فنجان قهوه است...

گروهی از فارغ التحصیلان پس از گذشت چند سال و تشکیل زندگی و رسیدن به موقعیت‌های خوب کاری و اجتماعی طبق قرار قبلی به دیدن یکی از استادهای مجرب دانشگاه خود رفتند.

بحث جمعی آن‌ها خیلی زود به گله و شکایت از استرس‌های ناشی از کار و زندگی کشیده شد. استاد برای پذیرایی از میهمانان به آشپزخانه رفت و با یک قوری قهوه و تعدادی از انواع قهوه‌خوری‌های سرامیکی، پلاستیکی و کریستال که برخی ساده و برخی گران‌قیمت بودند بازگشت.

سینی را روی میز گذاشت و از میهمانان خواست تا از خود پذیرایی کنند. پس از آن‌که همه برای خود قهوه ریختند استاد گفت: اگر دقت کرده باشید حتما متوجه شده‌اید که همگی قهوه‌خوری‌های گران‌قیمت و زیبا را برداشته‌اید و آن‌ها که ساده و ارزان‌قیمت بوده‌اند در سینی باقی مانده‌اند. البته این امر برای شما طبیعی و بدیهی است.

سرچشمه همه مشکلات و استرس‌های شما هم همین است. شما فقط بهترین‌ها را برای خود می‌خواهید. قصد اصلی همه شما نوشیدن قهوه بود اما آگاهانه قهوه‌خوری‌های بهتر را انتخاب کردید و البته در این حین به آن‌چه دیگران برمی‌داشتند نیز توجه داشتید.

به این ترتیب اگر زندگی قهوه باشد، شغل، پول، موقعیت اجتماعی و … همان قهوه‌خوری‌های متعدد هستند. آن‌ها فقط ابزاری برای حفظ و نگهداری زندگی‌اند، اما کیفیت زندگی در آن‌ها فرق نخواهد داشت. گاهی، آن‌قدر حواس ما متوجه قهوه‌خوری‌هاست که اصلا طعم و مزه قهوه موجود در آن را نمی‌فهمیم.

پس دوستان من، حواس‌تان به فنجان‌ها پرت نشود… به جای آن از نوشیدن قهوه خود لذت ببرید.



تاریخ : سه شنبه 18 فروردین 1394 | 04:24 ب.ظ | نویسنده : ف انصاری | دیدگاه دوستان

آیا میتوان یک شمع دانی را با یک رز مقایسه کرد؟ بعد از خواندن مطلب متوجه میشوید...

توی مبل فرو رفته بودم و به یکی از مجلات مُدی که زنم همیشه می‌خرد نگاه می‌کردم. چه مانکن‌هائی، چقدر زیبا، چقدر شکیل و تمنا برانگیز…

زنم داشت به گلدان شمعدانی که همیشه گوشه اتاق است ور می‌رفت. شاخه‌های اضافی را می‌گرفت و برگ‌های خشک شده را جدا می‌کرد. از دیدن اندام گرد و قلنبه‌اش لبخندی گوشه لبم پیدا شد. از مقایسه او با دخترهای توی مجله خنده‌ام گرفته بود.

زنم آنچنان سریع برگشت و نگاهم کرد که فرصت نکردم لبخندم را جمع و جور کنم.

گلدان شمعدانی را برداشت و روبروی من ایستاد و گفت:

“نگاه کن! این گل‌ها هیچ شکل رزهای تازه‌ای نیستند که دیروز خریده‌ام. من عاشق عطر و بوی رز هستم. جوان، نورسته، خوشبو و با طراوت. گل‌های شمعدانی هرگز به زیبایی و شادابی آن‌ها نیستند، اما می‌دانی تفاوتشان چیست؟”

بعد، بدون این که منتظر پاسخم باشد اشاره‌ای به خاک گلدان کرد و گفت:

“اینجا! تفاوت اینجاست… در ریشه‌هایی که توی خاک‌اند. رزها دو روزی به اتاق صفا می‌دهند و بعد پژمرده می‌شوند، ولی این شمعدانی‌ها، ریشه در خاک دارند و به این زودی‌ها از بین نمی‌روند. سعی می‌کنند همیشه صفابخش اتاقمان باشند.”

چرخی زد و روی یک صندلی راحتی نشست و کتاب مورد علاقه‌اش را به دست گرفت.

کنارش رفتم و گونه‌اش را بوسیدم. این لذت‌بخش‌ترین بوسه‌ای بود که بر گونه یک گل شمعدانی زدم…!



تاریخ : سه شنبه 18 فروردین 1394 | 04:12 ب.ظ | نویسنده : ف انصاری | دیدگاه دوستان

تعداد کل صفحات : 3 ::      1   2   3  

  • paper | سبزک | تبلیغات متنی