من و تو و خدا - مطالب مرداد 1394

انتظار چه؟

وقتی برای کسی کاری را انجام می دهید ، از آنها انتظار محبت

نداشته باشید ،همه ما گاهی باید درختانی را بکاریم که

هرگز زیر سایه آن نخواهیم نشست.



تاریخ : یکشنبه 11 مرداد 1394 | 07:49 ب.ظ | نویسنده : ف انصاری | دیدگاه دوستان

قاصدک یا سفیر؟



یک قاصدک کوچک صلح هم اگر باشید ،
مأموریتان ارزشمندتر از یک سفیر کبیر جنگ است.


تاریخ : یکشنبه 11 مرداد 1394 | 07:49 ب.ظ | نویسنده : ف انصاری | دیدگاه دوستان

شخصیت هرکس

شخــــصیت هــــــر کس را با

تــــــــــــرازوی اخلاقــــش وزن کنید.



تاریخ : یکشنبه 11 مرداد 1394 | 07:48 ب.ظ | نویسنده : ف انصاری | دیدگاه دوستان

پنهان نکنیم



در گیرو دار زندگی ، فراوان پیش میآید که باهم درگیر می شویم.

بکوشیم فراوان پیش بیاید که از هم دل گیر نشویم .

دیروز،تاریخچه.امروز زندگیستو فردا معماست.

پس بیاییم عشق و محبت را از یکدیگر پنهان نکنیم،

شاید دیگر فردایی نباشد.


تاریخ : یکشنبه 11 مرداد 1394 | 07:48 ب.ظ | نویسنده : ف انصاری | دیدگاه دوستان

دل


http://s2.picofile.com/file/8101271042/roostaei2.jpg

دل بزرگ ، مستلزم دهان  تنگ ، بلکه بسته است  و

دل کوچک ، مستلزم دهان باز ، بلکه گشاد



تاریخ : یکشنبه 11 مرداد 1394 | 07:44 ب.ظ | نویسنده : ف انصاری | دیدگاه دوستان

بازهم امید

تعدادی موش آزمایشگاهی رو به استخر آبی انداختند و زمان گرفتند تا ببینند چند ساعت دوام میارند،
حداکثر زمانی رو که تونستند دوام بیارند ۱۷ دقیقه بود.
سری دوم موشها رو با توجه به اینکه حداکثر ۱۷ دقیقه می تونند زنده بمونند به همون استخر انداختند،
اما این بار قبل از ۱۷ دقیقه نجاتشون دادند.


بعد از اینکه زمانی رو نفس تازه کردند دوباره اونها رو به استخر انداختند.
حدس بزنید چقدر دوام آوردند؟
۲۶ ساعت !!!!!!!!!!!!
پس از بررسی به این نتیجه رسیدند که علت زنده بودن موش ها این بوده که اونها امیدوار بودند تا دستی باز هم اونها رو نجات بده و تونستند این همه دوام بیارن.
 
 
امید قوه محرک زندگی است.



تاریخ : یکشنبه 11 مرداد 1394 | 07:43 ب.ظ | نویسنده : ف انصاری | دیدگاه دوستان

امید

سه نفر جواب آزمایش هایشان را در دست داشتند. به هر سه، دکتر گفته بود که بر اساس آزمایشات انجام شده به بیماری های لاعلاجی مبتلا شده اند به صورتی که دیگر امیدی به ادامه زندگی برای آنها وجود ندارد. در آینده ای نزدیک عمرشان به پایان می رسد .آنها داشتند در این باره صحبت می کردند که می خواهند باقیمانده عمرشان را چه کار کنند .

نفر اول گفت :....

« من در زندگی ام همیشه مشغول کسب و تجارت بوده ام و حالا که نگاه می کنم حتی یک روز از زندگی ام را به تفریح و استراحت نپرداخته ام . اما حالا که متوجه شده ام بیش از چند روزی از عمرم باقی نمانده می خواهم تمام ثروتم را در این چند روز خرج کامجویی و لذت از دنیا کنم.

می خواهم جاهایی بروم که یک عمر خیال رفتنش را داشتم . چیزهایی را بپوشم که دلم می خواسته اما نپوشیده ام . کارهایی انجام دهم که به علت مشغله زیاد انجام نداده ام و چیزهایی بخورم که تا به حال نخورده ام .»



ادامه مطلب
تاریخ : یکشنبه 11 مرداد 1394 | 07:41 ب.ظ | نویسنده : ف انصاری | دیدگاه دوستان

امید

سه نفر جواب آزمایش هایشان را در دست داشتند. به هر سه، دکتر گفته بود که بر اساس آزمایشات انجام شده به بیماری های لاعلاجی مبتلا شده اند به صورتی که دیگر امیدی به ادامه زندگی برای آنها وجود ندارد. در آینده ای نزدیک عمرشان به پایان می رسد .آنها داشتند در این باره صحبت می کردند که می خواهند باقیمانده عمرشان را چه کار کنند .

نفر اول گفت :....

« من در زندگی ام همیشه مشغول کسب و تجارت بوده ام و حالا که نگاه می کنم حتی یک روز از زندگی ام را به تفریح و استراحت نپرداخته ام . اما حالا که متوجه شده ام بیش از چند روزی از عمرم باقی نمانده می خواهم تمام ثروتم را در این چند روز خرج کامجویی و لذت از دنیا کنم.

می خواهم جاهایی بروم که یک عمر خیال رفتنش را داشتم . چیزهایی را بپوشم که دلم می خواسته اما نپوشیده ام . کارهایی انجام دهم که به علت مشغله زیاد انجام نداده ام و چیزهایی بخورم که تا به حال نخورده ام .»



ادامه مطلب
تاریخ : یکشنبه 11 مرداد 1394 | 07:41 ب.ظ | نویسنده : ف انصاری | دیدگاه دوستان

خدا مشغول مواظبت از شماست

بعد از حادثه یازدهم سپتامبر که منجر به فروریختن برج های دو قلوی معروف آمریکا شد یک شرکت از بازماندگان شرکت های دیگری که افرادش از این حادثه جان سالم به در برده بودند خواست تا از فضای در دسترس شرکت آنها استفاده کنند

در صبح روز ملاقات مدیر واحد امنیت داستان زنده ماندن این افراد را برای بقیه نقل کرد و همه این داستان ها در یک چیز مشترک بودند و آن اتفاقات کوچک بود...

مدیر شرکت آن روز نتوانست به برج برسد چرا که روز اول کودکستان پسرش بود

و باید شخصا در کودکستان حضور می یافت

همکار دیگر زنده ماند چون نوبت او بود که برای بقیه شیرینی دونات بخرد

یکی از خانم ها دیرش شد چون ساعت زنگدارش سر وقت زنگ نزد

یکی دیگر نتوانست به اتوبوس برسد

یکی دیگر غذا روی لباسش ریخته بود و به خاطر تعویض لباسش تاخیر کرد

اتومبیل یکی دیگر روشن نشده بود

یکی دیگر درست موقع خروج از منزل به خاطر زنگ تلفن مجبور شده بود برگردد

یکی دیگر تاخیر بچه اش باعث شده بود که نتواند سروقت حاضر شود

یکی دیگر تاکسی گیرش نیامده بود

و یکی که مرا تحت تاثیر قرار داده بود کسی بود که آن روز صبح یک جفت کفش نو خریده بود و با وسایل مختلف سعی کرد به موقع سرکار حاضر شود. اما قبل از اینکه به برج ها برسد روی پایش تاول زده بود و به همین خاطر کنار یک دراگ استور ایستاد تا یک چسب زخم بخرد و به همین خاطر زنده ماند!



ادامه مطلب
تاریخ : یکشنبه 11 مرداد 1394 | 11:08 ق.ظ | نویسنده : ف انصاری | دیدگاه دوستان

  • paper | سبزک | تبلیغات متنی